پس از تو خانه پُر شد از صدایِ راه‌رفتن‌ها

از آن پاهایِ بی‌صاحِب، از آن در نیمه‌بستن‌ها

پس از تو ساعتِ دیوار هم با من غریبی کرد

نشست و خیره ماند انگار، در فکرِ این نشستن هاا

تو را از من گرفتند و جهان چیزی نفهمیداز

دل تنگ وسکوت سردو از این آرام مُردن‌ها

هنوز از گوشهٔ آن عکس، چشمانت مرا هر شب

میانِ بغض می‌خوانند به سمتِ این شکستن ها

نه از تو کینه‌ای دارم، نه از تقدیر دلگیرم

غمم این است: سهمِ ما چرا شد «کاش» گفتن‌ها؟

اگر روزی قیامت شد و پرسیدند از عشقم

همین یک جمله را گویم: تو بودی جانِ بودن‌ها